تبليغاتX
بغض بي صدا
آخر يه روز اين گريه ها سوي چشمهامو مي گيره
سلام. دوباره اومدم با يه دل پر از گلايه پر از غصه. نمي دونم ديگه چيكار كنم به خدا بريدم گاهي اوقات مي شينم اينقدر فكر مي كنم كه چرا ما ادمها بوجود امديم؟ و هيچ جوابي از كسي نمي شنوم. كاشكي مي شد نابود بشم واسه هميشه زندگيم خيلي بي معني و پوچ شده نمي دونم بايد چي كار كنم. همين ديشب دلم مي خواست خودكشي كنم و برم از اينجا. اخه چه قدر بي مهري چه چقدر اذيت تا كي مي خوايم مثل لاشخور بيفتيم به جون هم ديگه و هم ديگه را تيكه و پاره كنيم ؟ واسه چي اينقدر همديگه را اذيت مي كنيم. اگه يه كم مهربون تر بوديم به خدا جاي دوري نمي رفت ...
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 16:17  توسط هميشه تنها | 

زندگي هر روز رنگ مي‌بازد

هر روز زندگي به ذرات غباري پخش شده در هوا تبديل مي‌شود و بي ارزش تر ميشود

خودم را فراموش كردم و در حال از دست دادن خودم هستم. شايد روز خاك سپاريم فرا رسيده باشد.

آيا اين من هستم كه در اين گودال ابدي آرام خوابيده‌ام؟

آنان كه هميشه كنارم بودند حال چه آسان من را در دل خاك مي‌گذارند و گريان ميروند!

باختن، شكستن ، تسليم شدن و در نهايت بي هيچ توشه‌اي رخت سفر بستن اين است داستان زندگي كه با گريه ‌به آن قدم مي‌گذاري اما همه را با گريه‌هايت مي‌خنداني اما وقتي ميروي هيچ صدايي نداري و آرام سر بر خاك مي‌نهي اما از آرامش تو همه گريانند!

ديگر تاب زندگي در من نيست، آن جاودانگي كه دنبالش بودم حال روي حقيقي خود را به من نمايان كرده و صداي قاه قاه  خنده‌اش به من مي‌گويد كه باز فريب خورده‌ام!

چه ساده هست كه ديگر هيچ چيزي به من راهي  ندارد!

ديگر هيچ چيز اهميت ندارد!

ديگر هيچ  جايي براي من نيست! ديگر هيچ چيزي براي من نيست! نا كجا آباد اقامتگاهست! آيا مي‌روم يا مي‌برند من را؟ ناچار به رفتنم يا اينكه مقصد نهاييست؟

سيرابم از هر چيزي جز عشق،سيرابم از هر چيزي جز حس پرواز، سيرابم از هر چيزي جز رهايي!

ديگر نيازي به جنگيدن نيست! ديگر پوچي نمي‌تواند در من راه پيدا كند! ديگر فتح تپه ارزش نيست! براي فتح تپه بايد جنگيد و خون داد و خون ريخت، بايد مرد اما  اگر براي فتح تپه هم نجنگم باز هم خواهم مرد و باز هم از آرامش من همه گريان خواهند شد پس چرا تپه را بخواهم؟

بخواهم يا خواسته شوم؟ بخوانم يا خوانده‌شوم؟ من كه بايد روزي با آرامش خويش چشمها را گريان كنم! پس از براي چه بجنگم و بتازم؟ آيا ابزاري كه براي جنگيدن در دست دارم راضي به جنگيدن و كشتن هست؟

من چه مغرورمو خودخواه كه هرگز با سلاح خويش صحبت نداشتمو آهنگ دل اورا نشنيدم!

حقيقت چيست؟ حقيقت خنداندن با گريه و يا گرياندن با آرامش است؟

حقيقت به غني بودن در اوج بيچيزيست؟ حقيقت را كجا نوشته‌اند؟ در ذهن فراموش كاران يا در دفترچه خاطرات مورخين؟

خالي بودن من را پر مي‌كند. من به كجا آمده‌ام  و به كجا مي‌روم؟ اين سياهي شب است كه روشنايي سحر را ارزش مي‌دهد يا عظمت روشنايي صبح است كه شب را فراري ميدهد؟

من بودمو هستم اما اين كيست كه آرام خوابيده؟ اين كيست كه آرامشش گريه‌ آور است؟ اين كيست كه من رويش خاك ميريزم اما خودم غباري تر از اويم؟

هيچكس جز من توان رها ساختنم را ندارد!

اما ديگر ديرست!

حالا ديگر زمان تفكر نيست! تفكر به اينكه پاسخ چرا ها را بدهم! كه چرا تلاش كردم! تلاش براي بدست آوردن چي؟ مني كه حتي جسم خود را نيز مي‌گذارم و ميروم! مني كه خود در حال خاكسپاري خود هستم!

ديروز اميد امروز را داشتم در حالي كه ميدانستم امرو خود ديروز فرداست و فردا خود ديروزيست كه تنها با اميد آراسته شده بود و چون آنرا نداشتم حس مي‌كردم كه بايد چيز خوبي باشد! اما فردا و فردا ها آمدند و ديروز ها را ساختن!

غم ديروز را خوردم و شاد از رسيدن فرداي نداشته بودم اما توچهي به امروزي كه زير پاهايم له ميشد نداشتم! امروز همان فرداي ديروزست! مثل برگهاي پاييز و بهار! پاييز به اميد بهار مينشينم كه برگهاي سبز بياد و سايبون پرستوها بشه! اما تو بهار پرستو ها رو با سنگ مي‌زنيم و  در پاييز همان برگها را زير پا له ميكنيم!

خنده و گريه از براي ديروز داريم و دل بسته و شيفته فرداييم ،پس امروز چي؟ سهم آنكه خود را فداي ما مي‌كند چه مي‌شود؟ آن را كه از دست مي‌دهيم غمش را مي‌خوريم و آن را كه نداريم انتظارش را مي‌كشيم اما آن را كه داريم و در نهايت اخلاص خودش را براي ما فدايي مي‌كند برايش چه كرده‌ايم؟

آه آخرين خاكها را هم به روي خود ريختم! اينها چرا گريه مي‌كنند؟ اصلا اينها كي هستند؟

آيا اينها واقعا من را دوست دارند؟ اگر دوست دارند چرا لحظه گريستن من به هم تبريك مي‌گفتند و لحظه آرامش من به هم تسليت مي‌گويند؟

امروز چيست؟برگ سبز! سايبون پرستو!فردا! ديروز؟ جنگ؟ مفيد يعني چي؟ آزادي يا آزادگي؟

واي من هيچوقت حرف دل سلاحمو نشنيدم! من با تنفنگم يك پرنده را شكار كردم! زندگي؟ اينها يعني چي؟ تفنگم هم ازمن ناراضيست؟ گريه؟

پاييز! بهار! پوچي؟ حقيقت؟ گمراهي؟ فتح قله‌هاي افتخار؟ مدال؟ بي نيازي؟

نه!

تنها رهايي آري يا آره هركدام كه باشد مي‌بايست رهايي را به چهره تصديق بكشاند!

سرشار از سردگمي همچون اين دستنوشته!

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 8:40  توسط هميشه تنها | 

چند سال پیش در یک روز گرم تابستان پسر کوچکی با عجله لباسهایش را درآورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت . مادرش از پنجره نگاهش میکرد و از شادی کودکش لذت میبرد. مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی فرزندش شنا میکند. مادر وحشت زده به سمت دریاچه دوید و با فریاد پسرش را صدا زد. پسر سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود ...
تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد. مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت میکشید ولی عشق مادر به کودکش آنقدر زیاد بود که نمیگذاشت آن پسر در كام تمساح رها شود .کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود، صدای فریاد مادر را شنید ، به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را کشت. پسر را سریع به بیمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودی مناسب بیابد. پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود.
خبرنگاری که با کودک مصاحبه میکرد از او خواست تا جای زخمهایش را به او نشان دهد. پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخم ها را نشان داد، سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت: این زخم ها را دوست دارم، اینها خراش های عشق مادرم هستند ...

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 8:39  توسط هميشه تنها | 
جنگ جهانی اول مثل بیماری وحشتناکی، تمام دنیا رو گرفته بود .
یکی از سربازان به محض این که دید دوست تمام دوران زندگی اش در باتلاق افتاده و در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ است، از مافوقش اجازه خواست تا برای نجات دوستش برود و او را از باتلاق خارج کند .
مافوق به سرباز گفت :
اگر بخواهی می توانی بروی، اما هیچ فکر کردی این کار ارزشش را دارد یا نه ؟
دوستت احتمالا ديگه مرده و ممکن است تو حتی زندگی خودت را هم به خطر بیندازی !
حرف های مافوق، اثری نداشت، سرباز اينطور تشخيص داد كه بايد به نجات دوستش برود .
اون سرباز به شکل معجزه آسایی توانست به دوستش برسد، او را روی شانه هایش کشید و به پادگان رساند .
افسر مافوق به سراغ آن ها رفت، سربازی را که در باتلاق افتاده بود معاینه کرد و با مهربانی و دلسوزی به دوستش نگاه کرد و گفت :
من به تو گفتم ممکنه که ارزشش را نداشته باشه، خوب ببين اين دوستت مرده !
خود تو هم زخم های عمیق و مرگباری برداشتی !
سرباز در جواب گفت : قربان البته كه ارزشش را داشت .
افسر گفت : منظورت چیه که ارزشش را داشت !؟ می شه بگی ؟
سرباز جواب داد : بله قربان، ارزشش را داشت، چون زمانی که به او رسیدم، هنوز زنده بود، نفس مي كشيد، اون حتي با من حرف زد !
من از شنیدن چیزی که او بهم گفت الان احساس رضایت قلبی می کنم .
اون گفت : جیم ... من می دونستم که تو هر طور شده به کمک من می آیی !!!
ازت متشكرم دوست هميشگي من !!!


دوست خوبم ! فرصت سلام تنگ است ! كه ناگزير و خيلي زودتر از آنچه در خيالت است بايد خداحافظي را نجوا كني. فرصت برای با هم بودن، ممکن است بقدر پلك بر هم زدنی دیر شده باشد. اما همین لحظه را اگر غنيمت نشماري، افسوس و دریغ ابدی را باید به دوش بکشی! تنها راه رسیدن به دهکده شادیها، گذر از پل دوستی هاست. اگر پای ورقه دوستی ها، مهر صداقت نخورده باشد، مشروط و رفوزه شدن در امتحانات زندگی حتمی است. صداقت، ضامن بقای دوستی های پاک و معصومانه است. برای ماندن در یاد و خاطر و دل دیگران، بايد يكدلي و دوست داشتن رو با عشق پيوند زد كه راز جاودانگي عشـــــق در همين است و بس !

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 12:14  توسط هميشه تنها | 

ماه پیشونی

توي گسترده ي رويا ... اي سوار اسب ابلق... دنبال كدوم مسيري... توي تاريكي مطلق... اي به رويا سرسپرده... با تو ام اي همه خوبي... راهي كدوم دياري.. آخه با اين اسب چوبي... با توام اي كه تو فكرت... با هر عشق و با هر اسمي... رهسپار فتح قلب... ماه پيشوني طلسمي... توي دستاي نجيبت.. عكس ماه پيشوني داري.... واسه پيداكردن جاش... دنيا رو نشوني داري... ماه پيشوني تو قصه.. فكر بيداري تو خوابه.. خورشيد هفت آسمون نيست... عكس خورشيد توي آبه... از خواب قصه بلندشو... اسب چوبيتو رها كن... ماه پيشوني مال قصه است... مرد من منو صدا كن... اگه از افسانه دورم.. اگه ماه پيشوني نيستم.. اگه بازمين غريبه.. اگه آسموني نيستم... واسه خواب خستگي هات .. . مثل يه قصه لطيفم... به صداقت تو مومن... مثل قلب تو شريفم...
 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 8:45  توسط هميشه تنها | 
عشق چيست و دوست داشتن كدامست ؟

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org


عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی
دوست داشتن پیوندی خود آگاه و از روی بصیرت روشن و زلال

عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هرچه از غریزه سر زند بی ارزش است
دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هرجا که روح ارتفاع دارد همگام با آن اوج میگیرد

عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست، و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر میگذارد
دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی میکند

عشق طوفانی و متلاطم است
دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار وسرشار از نجابت

عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی "فهمیدن و اندیشیدن "نیست
دوست داشتن، دراوج، از سر حد عقل فراتر میرود و فهمیدن و اندیشیدن را از زمین میکند و باخود به قله ی بلند اشراق میبرد

عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند
دوست داشتن زیبایی های دلخواه را در دوست می بیند و می یابد

عشق یک فریب بزرگ و قوی است
دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی،بي انتها و مطلق

عشق در دریا غرق شدن است
دوست داشتن در دریا شنا کردن

عشق بینایی را میگیرد
دوست داشتن بینایی میدهد

عشق خشن است و شدید و ناپایدار
دوست داشتن لطیف است و نرم و پایدار

عشق همواره با شک آلوده است
دوست داشتن سرا پا یقین است و شک ناپذیر

از عشق هرچه بیشتر نوشیم سیراب تر میشویم
از دوست داشتن هرچه بیشتر ،تشنه تر

عشق نیرویی است در عاشق ،که او را به معشوق میکشاند
دوست داشتن جاذبه ای در دوست ، که دوست را به دوست می برد

عشق تملک معشوق است
دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست

عشق معشوق را مجهول و گمنام می خواهد تا در انحصار او بماند
دوست داشتن دوست را محبوب و عزیز میخواهد و میخواهد که همه ی دلها آنچه را او از دوست در خود دارد ،داشته باشند


در عشق رقیب منفور است،
در دوست داشتن است که:"هواداران کویش را چو جان خویشتن دارند"

عشق معشوق را طعمه ی خویش میبیند
و همواره در اضطراب است که دیگری از چنگش نرباید
و اگر ربود با هردو دشمنی می ورزد و معشوق نیز منفور میگردد

دوست داشتن ایمان است و ایمان یک روح مطلق است
یک ابدیت بی مرز است ، که از جنس این عالم نیست
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 18:20  توسط هميشه تنها | 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 17:28  توسط هميشه تنها | 
سلام بچه ها. من فقط وقتي دلم خيلي غصه داره ميام اينجا و مينويسم تا يه كم آروم بشم. مثل الان. واسم دعا كنيد كه لا اقل يه كم به اين زندگي نكبت بار عادت كنم
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 19:7  توسط هميشه تنها | 
هيچوقت از دوست داشتن انصراف نده..حتي اگه کسي بهت دروغ گفت بازم بهش فرصت بده...عشق رو تجربه کن حتي اگر توش شکست بخوري .......اينو بدون که اگه کسي وارد زندگيت شد و گذاشت رفت علاوه بر اينکه خاطره بجا ميزاره مي تونه يه تجربه هم بجا بزاره
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 18:24  توسط هميشه تنها | 
سلام. كاشكي ما ادمها يه كم بيشتر مهربون بوديم تا دنيا اينقدر به فساد كشيده نميشد. امروز خيلي دلم پره بيشتر از روزهاي قبل نمي دونم چرا اين حالتي هستم اينقدر از خودم بدم مياد كه دلم مي خواد خودمو بكشم و برم جايي كه همه يك رنگ باشند. كاشكي هيچ كس مثل من نباشه. مثل من اينقدر بدبخت كه روي خط يه دايره قرار گرفته همش داره دوره خودش مي گرده.
زيادي حرف زدم بهتره برم
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 18:7  توسط هميشه تنها | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
كاش در دهكده عشق فراواني بود. توي بازار صداقت كمي ارزاني بود. كاش اگر گاه كمي لطف بهم مي كرديم. مختصر بود ولي ساده و پنهاني بود.
من متولد ماه عقرب 21 سال زندگي نكبت بار را پشت سر گذاشتم. اهل اصفهانم. دل پر دردي دارم.
ادرس اون وبلاگ من:
www.xbs.coo.ir

نوشته های پیشین
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
پیوندها
تهمت
جعبه جادو
همه چيز براي شما محيا است
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM